۵۸ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

به وقت صبح خیلی زود

[بسم الله الرحمن الرحیم]

نمیدونم هنوز میشه امیدوار بود یا همش خیال خامه. اینکه بی‌حوصلگی و بی‌رمقی و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه، همه و همه به خاطر جواب یه امتحان کوفتی باشه برام غیر قابل باوره. واسه همین کم نوشتم و هنوز هم کم می‌نویسم. میترسم. از چرت و پرت نوشتن. نه که همه ی نوشته هام عالی و شیکه‌. نه. من معیارهای خودم واسه چرت و پرت نوشتن دارم. میدونی. یه جورایی نمیخوام به شرایط عادت کنم. باید همون آدم سابق بشم. شادورد دو سال پیش. ولی یه اتفاق هایی پشت پلک آدم جا خوش میکنن که با هر پلک زدن مرور میشه و آلارم میده. هی یادآوری میشه. بدون اینکه بخوای. فقط نمیدونم چرا همش اتفاقهای تلخ یاد آدم میمونه.
کسی عینک منو ندیده؟ باز گمش کردم. اصلا چرا من عینکی نیستم؟...بگذریم. داشتیم چی میگفتیم؟
  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • شنبه ۱۸ شهریور ۹۶

    شادوَرد؛این قسمت:شادوَرد یک ساله شد:)

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    دلم می خواست بنویسم، هرچی از هر کجا، اون موقع مهم نبود. به نوشتن احتیاج داشتم، به خالی شدن و شروع کردم، شروع کردم به نوشتن،  هفتم مرداد سال هزار و سیصد و نود و پنج. نوشتن راهی برای بهتر کردن حالم و منظم کردن افکارم شده بود ولی کم کم خوندن وبلاگ هایی که دوستشون داشتم باعث شد دنیای مجازیم رنگ و بوی تازه ای  به خودش بگیره و...الان یکساله شده! این حس و حال الان یکساله تو تک تک روزهای تقویم من جا خوش کرده و امیدوارم پر شور تر ادامه داشته باشه و...ادامه داشته باشین، پر شور تر از قبل:)
    +تولد یک سالگی"روزنوشت های شادوَرد از سیاره زمین!" مبارک:)
    ++از همراهی همه کسایی که تو این یک سال اینجا رو می خوندن کمال تشکر رو دارم، همچنین از دوستان خوبم: پرواز جان، حریر جان، هلما جان، بهار پاتریکیانِ جان، آقای سر به هوای مهربون، سناتور تد مهربون، آرام جان، آندرومدا جان، محمد(خط خطی) مهربون، آقاگل مهربون، دختریم عزیز و lady cyan جان تشکرجات ویژه دارم.
    +++اگه اسم کسی رو جا انداختم ازش دوبله ممنونم، مرسی دمت گرم:)
    ++++هر نقدی نظری انتقادی پیشنهادی هرچی داشتین مشتاقم که بدونم، بنویسید:)


  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • شنبه ۷ مرداد ۹۶

    بُعدِ نگاه

    [بسم الله الرحمن الرحیم]


    گاهی فاصله بُعد مکان نیست؛
    بُعد نگاه است...
    گره ی نگاهمان که نباشد،

    فاصله مان هزاران سال نوریست...

    [شادوَرد]


  • ۴
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • پنجشنبه ۲۹ تیر ۹۶

    ستاره ای در آسمانم...

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    حرفی ندارم که بگم...یکی از مهمترین آدم های زندگیم بود...باورش برام سخته...ستاره ای در آسمانم...
    لینک
  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • شنبه ۲۴ تیر ۹۶

    شادورد، این قسمت: کنکور!

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    برای کنکور استرس نداشتم(خداروشکر)، پنج شنبه تا ساعت ۶ مرور کردم و یه ساعت پیاده روی و ورزش کردم تا حسابی خسته شم، شام خوردم و ساعت یازده خوابیدم، اینقدر خسته بودم که قبل از هجوم افکار بیخود استرس زا خوابم برد، ساعت پنج بیدار شدم و آروم آروم صبحونه خوردم، ساعت یک ربع به هفت رسیدم سر جلسه و وسایلمو مرتب کردم و همزمان خرما میخوردم:) یک دستمال پارچه ای برده بودم و انداختمش رو زمین، کفشامو درآوردم و گذاشتم زیر صندلی و پاهام رو گذاشتم زمین، احتمالا اون دختری که سر جلسه به جورابای سیاه و سفیدش خندیدن من بودم:)
    برای عمومیا نزدیک هفت هشت دقیقه وقتم تلف شد، چون کلی طول کشید تا اثر انگشت بگیرن( مراقبمون خیلی ریلکس بود) و کناریم چپ دست بود و کلی طول کشید تا جابه جا بشیم و صندلیشو عوض کنن، درنتیجه برای عمومیا وقت کم اومد:| اما سعی کردم روحیه ام رو حفظ کنم و تقریبا تونستم(خدا رو شکر).
    اختصاصیا خوب بود، به همین اکتفا میکنم چون توضیح زیادی ندارم، خیلی سریع تموم شد و تا به خودم اومدم دیدم دارم از حوزه میام بیرون، ولی به کلید قلم چی که نگاه کردم خوب بود(خدا رو شکر) 

    +مرسی از همه دوستایی که قبل کنکور به یادم بودن و دعا کردن، بابا دمتون گرم:)
    ++پیش پیش مرسی از همه دوستایی که تا اعلام نتایج به یادم هستن و دعا میکنن، بابا دمتون گرم:)
    ‌‌‌‌‌‌
  • ۳
  • نظرات [ ۳ ]
    • شادوَرد __
    • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶

    خیلی دور، خیلی نزدیک...

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    شما هرچه که دوست دارید بخوانید؛
    من به سکوت بسنده میکنم، سکوتِ سطر های خالی...

    +دعا لطفا

  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶

    وصفش چه کنم؟

    [به نام خدا]
    روزهایم آنقدر عجیب و غریب شده اند که حتی خودم هم نمیدانم چگونه آنها را توصیف کنم، آخر چطور میشود این حجم از بی نظمی، برنامه ریزی، امید و انگیزه، ترس، ناامیدی از نتیجه، پیش روی دیوونه وار، کارهای احمقانه و بقیه شان که مجال گفتنشان نیست یک جا جمع شوند! آن هم درست در روز های من!
    وصفش چه کنی که هرچه گویی 
    گویند مگو که بیش از آن است
    [عطار نیشابوری] 

  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • سه شنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۶