این دفعه چه بهونه ای بیارم؟

[بسم الله الرحمن الرحیم]


دیروز ساعت دو و چهل و دو دقیقه ی بعد از ظهر:
از امتحانات میان ترم که امروز با ایمونولوژی تموم شد که بگذریم می رسیم به امروز که برای بار دوم قصد دیدن مستند کلدپلی رو دارم. الان منتظرم آزمایشگاه میکروب شناسی شروع بشه و بعدش سریع برم خونه تا مستند ببینم. اگه بدونی به چه سختی ایی گیرش آوردم. بگذریم. بعضی وقتا بیدار می شم و پر از انگیزه ام و بعضی روزام نه. خالی خالی ام. جدیدا شان مندز هم گوش می دم. همسن منه و سبکشو دوست دارم. اینم بگم که سلاخ خانه شماره پنج وونه گات عجب نثری داره. کیف می کنی میخونیش. امروز به این پی بردم که نقش استاد تو خوب یا بد بودن درس خیلی حیاتیه. که چقدر یه درس میتونه بد به نظر برسه وقتی استادش بهت حس خوبی نمیده. از مخترع هندزفری های بلوتوث تشکر می نمایم. مسیر ها به شدت کوتاه شده. یه گروه جزوه نویسی داریم که به نوبت جزوه می نویسیم. ته جزوه ای که نوشته بودم یه صفحه خالی اومده بود و منم کل شعر یک سر پر از رویا کلدپلی رو نوشتم. ولی خب هیچ کسی واکنشی نشون نداد. اما مهم نیست، من انرژی ای که میخواستمو منتقل کردم. تمومش کنم این پراکندگی رو؟ اما تو میدونی که همش همین بود!
۱ ۲

از دیدار دیروز و امروز آمده ام

[ بسم الله الرحمن الرحیم]

امروز صبح زود بیدار شدم. ۸ تا ۱۰ کلاس داشتم اما با عجله حاضر شدم و رفتم دانشگاه. برخلاف روز هایی که ۸ کلاس دارم و سست ترم اما امروز خیلی جدی بودم. لباسمو با وسواس انتخاب کردم و کاملا جدی بودم. طبق معمول تو سرویس دانشگاه کتاب خوندم. الان فصل، فصله سلینجره! لامصب پاییزه! خود خود پاییزه! تو سیر سلینجر خونی رسیدم به هفته ای یکبار آدمو نمیکشه! جون آدمو می بره با خودش لعنتی. قلم سلینجر رو میگم.خوب چیزیه. این که یه چی باشه تو دنیا که جون آدمو ببره خوب چیزیه. حالا مهم نیست که حتما کتاب باشه. میتونه آهنگ باشه، الان کلدپلی جونمو می بره. نه اندازه ی سلینجرا! نه! ولی مهم جونه، که می بره. جدیدنا خیلی با کلدپلی حال میکنم. اینم خوب چیزیه. الان سر کلاسم. امروز فقط یه کلاس دارم. اما من خیلی جدی بودم واسه اومدن. الان دارم بعد از مدت ها مینویسم؟ نه! من مینوشتم تو این مدت، اما امان از دست زمونه. زمونه بد چیزیه. نذاشت انتشار بدم. البته الان دیگه مهم نیست. چون یادم نمیاد چی بود چی نبود، کی بود کی نبود. بالاخره از دل برود هر آنکه از دیده برفت. اما نه. میگن اینطوریام نیست. میگن از دیده رود که او همه جان بشود. نگفته ها رو میگم. همین که روزی صد تا حرف به این و اون میزنی یادت میره. سر سه چهار دیقه یادت میره چی گفتی. اما امون از حرف های نگفته! تا آخر عمر یادت میمونه. نگفته ها، خلاصه یادمه یه چیزایی که چی بود اون نوشته ها. اما کی اهمیت میده؟این چند وقته شما ها خیلی خوب مینویسید. نه که قبلنا بد بودا نه! الان خیلی جونمو با خودش میبره. تو دنیا کلا چند تا چیز بیشتر نیست که اینقدر آدم باهاش حال کنه، هر کی واسه خودش داره. منم تو بیست سالگی جونم با این چیزا میره. چیزای غیر از خونواده و این چیزا منظورمه. وگرنه کیه که خونوادش جونشو نبره؟ نمیدونم شایدم باشه. بالاخره دنیاست و ۷ میلیارد آدم. چی میگفتم؟ آها! داشتم میگفتم تو ۲۰ سالگی چی جونمو میبره. اولیش سلینجره. دومیش کلدپلی. البته تو این چند سال بعضی چیزا هست که خیلی وقته جونمو می بره. یکیش فیلمه و دومیش مستند و سومیش هم فوتبال. خیلی وقته این سه تا جونمو می بره. بعضی چیزام هست که تو یه دوره فقط جونمو برده. مثلا جی تی ای یا چند تا بازی دیگه. اما فیفا هنوز جونمو می بره اما نه به اندازه قدیم. بعضیا از دل خوشی های کوچولو موچولو مینویسن. خوبه وقتی میخونیش. آدم حواسش جمع میشه. اما نمیخواستم از دلخوشی بنویسم. امروز صبح که سلینجر داشت جونمو میبرد گفتم بهتون بگم که چقدر این لعنتیا دارن جونمو می برن!

+این ترم ادبیات دارم. ادبیاتو دوست دارم. همش یاد حریر می افتم. اول هر جلسه گوشه ی برگه ام مینویسم حریر:)
۲

...

[بسم الله الرحمن الرحیم]


...


۷

شادوَرد؛ این قسمت: شادوَرد دو ساله شد:)

[بسم الله الرحمن الرحیم]

و اینجا دو ساله شد.
تولدت مبارک من،تنها...

این:)
۴ ۶

کلی گذشته ولی هنوز

[بسم الله الرحمن الرحیم]

هنوز مثل دفعه ی اول میمونه. اینکه هنوز واسم جدیده، عادی نمیشه. نمیتونم استرس نداشته باشم. حس میکنم یه جای کار می لنگه. نباید اینطوری باشه. شایدم به خاطر خودمه. میدونی من خیلی رویا دارم. خیلی زیاد. میتونم هر چیزی رو تصور کنم. اخه تخیل خیلی خوبی هم دارم. هر چیزی که بگی رو میتونم تو ذهنم بسازم. کافیه چشمامو ببندمو بنگ! تمومه، میتونم ببینمش، میتونم واسش داستان بگم. میتونم بهش شخصیت بدم و کلی ماجرا واسش بسازم. مثه همین چند وقت پیش. یه گربه تو دانشکده بود و من شروع کردم به تعریف کردن ماجرای دست به یکی گربه ها با آدم فضایی های سیاره ۱۹ واسه از بین بردن موش ها و نبردشون و نقش پیچیده ی سگ ها و ادامه دادم و ادامه دادم و ادامه دادم و کلی با جزئیات تعریف کردم. انگاری که داشتم یه فیلمو تعریف میکردم. ولی اینجا، اینجا هنوز مثل دفعه ی اوله. 
۲ ۷

کلی ایده واسه نوشتن داشتم!

[بسم الله الرحمن الرحیم]

این دکمه تنظیمات کارخونه ام کجاست؟
+دارم اصلا؟

۲ ۵

Snow

[بسم الله الرحمن الرحیم]

کنار پنجره ایستاده ام. برف می آید. دانه های سپیدش آرام آرام به زمین می رسند. اینجا هوا گرم است. خیلی گرم. اما من حس می کنم. سوز برف و کولاک را حس می‌کنم. کیلومتر ها آن طرف تر. در نیمه ی دیگر...


۴ ۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان