از دیدار دیروز و امروز آمده ام

[ بسم الله الرحمن الرحیم]

امروز صبح زود بیدار شدم. ۸ تا ۱۰ کلاس داشتم اما با عجله حاضر شدم و رفتم دانشگاه. برخلاف روز هایی که ۸ کلاس دارم و سست ترم اما امروز خیلی جدی بودم. لباسمو با وسواس انتخاب کردم و کاملا جدی بودم. طبق معمول تو سرویس دانشگاه کتاب خوندم. الان فصل، فصله سلینجره! لامصب پاییزه! خود خود پاییزه! تو سیر سلینجر خونی رسیدم به هفته ای یکبار آدمو نمیکشه! جون آدمو می بره با خودش لعنتی. قلم سلینجر رو میگم.خوب چیزیه. این که یه چی باشه تو دنیا که جون آدمو ببره خوب چیزیه. حالا مهم نیست که حتما کتاب باشه. میتونه آهنگ باشه، الان کلدپلی جونمو می بره. نه اندازه ی سلینجرا! نه! ولی مهم جونه، که می بره. جدیدنا خیلی با کلدپلی حال میکنم. اینم خوب چیزیه. الان سر کلاسم. امروز فقط یه کلاس دارم. اما من خیلی جدی بودم واسه اومدن. الان دارم بعد از مدت ها مینویسم؟ نه! من مینوشتم تو این مدت، اما امان از دست زمونه. زمونه بد چیزیه. نذاشت انتشار بدم. البته الان دیگه مهم نیست. چون یادم نمیاد چی بود چی نبود، کی بود کی نبود. بالاخره از دل برود هر آنکه از دیده برفت. اما نه. میگن اینطوریام نیست. میگن از دیده رود که او همه جان بشود. نگفته ها رو میگم. همین که روزی صد تا حرف به این و اون میزنی یادت میره. سر سه چهار دیقه یادت میره چی گفتی. اما امون از حرف های نگفته! تا آخر عمر یادت میمونه. نگفته ها، خلاصه یادمه یه چیزایی که چی بود اون نوشته ها. اما کی اهمیت میده؟این چند وقته شما ها خیلی خوب مینویسید. نه که قبلنا بد بودا نه! الان خیلی جونمو با خودش میبره. تو دنیا کلا چند تا چیز بیشتر نیست که اینقدر آدم باهاش حال کنه، هر کی واسه خودش داره. منم تو بیست سالگی جونم با این چیزا میره. چیزای غیر از خونواده و این چیزا منظورمه. وگرنه کیه که خونوادش جونشو نبره؟ نمیدونم شایدم باشه. بالاخره دنیاست و ۷ میلیارد آدم. چی میگفتم؟ آها! داشتم میگفتم تو ۲۰ سالگی چی جونمو میبره. اولیش سلینجره. دومیش کلدپلی. البته تو این چند سال بعضی چیزا هست که خیلی وقته جونمو می بره. یکیش فیلمه و دومیش مستند و سومیش هم فوتبال. خیلی وقته این سه تا جونمو می بره. بعضی چیزام هست که تو یه دوره فقط جونمو برده. مثلا جی تی ای یا چند تا بازی دیگه. اما فیفا هنوز جونمو می بره اما نه به اندازه قدیم. بعضیا از دل خوشی های کوچولو موچولو مینویسن. خوبه وقتی میخونیش. آدم حواسش جمع میشه. اما نمیخواستم از دلخوشی بنویسم. امروز صبح که سلینجر داشت جونمو میبرد گفتم بهتون بگم که چقدر این لعنتیا دارن جونمو می برن!

+این ترم ادبیات دارم. ادبیاتو دوست دارم. همش یاد حریر می افتم. اول هر جلسه گوشه ی برگه ام مینویسم حریر:)
۲ ۱
פـریـر بانو
۱۰ مهر ۰۱:۳۱
چه متن سلینجرطوری نوشتی! :)) محاله بخونیش یاد ترجمه‌های فارسی کتاب‌هاش و نشر نیلا نیفتی. :)
وقتی رسیدم به آخر پست قلب شدم...
قربونت برم خب! :) :*

پاسخ :

ما غلط بکنیم مثل آقا سلینجرمون طور بنویسیم! دیگه نگی اینو جایی! خب؟
عزیز جانایی که شما:)
:-*
פـریـر بانو
۱۱ مهر ۱۲:۳۹
نگفتم مثلش. گفتم سلینجرطور. گفتم بخونیش یادش می‌افتی. ؛) :دی
فدای شما :) :*

پاسخ :

منم نگفتم مثلش! گفتم مثل آقا سلینجرمون طور! جور دیگه ای جمله بندیش به ذهنم نرسید:-"
قربانت:-*
بعدا نوشت: الان به ذهنم رسید! اصن مثل نداشته باشه درسته.
ما غلط بکنیم آقا سلینجرمون طور بنویسیم!
بعدا تر نوشت: حریر بیا کمک الان ذهنم میسوزه! من وسط این جمله و کلمه ها گیر کردم! فک کنم بازم غلطه نه؟ بیا درستشو بگو
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان