افسردگی؛ بلای قرن است .آن را طاعون سیاه نامیده اند.... حالت مداومی که فرد به این نتیجه میرسد که هر کاری کند بیفایده است ؛ پس بهتر است هیچ کاری نکند! 
البته ممکن است ریشه های ارثی هم داشته باشد ؛ اما اساسا جامعه ؛ افراد را به سمتی میبرد که احساس بیهودگی و ناکارایی کنند....انگار بدون ثروت؛ نفوذ فامیلی و پارتی ؛ امیدی برای پیشرفت پیدا نمیکنند... نتیجه ی ناکامی آموخته شده ؛ معمولا افسردگی است... این که به تو نشان دهند ؛ هر چقدرتلاش کنی باز بیفایده است...
روانشناسان اجتماعی ؛ برای اثبات این موضوع ؛ آزمایش جالبی انجام داده اند ؛ آنها گروهی موش را در ماز یا راه پیچ در پیچی انداختند که با طی آن ؛ به غذا برسند ؛ غذا در انتهای راه موجود بود....موشها با صدای زنگ غذا ؛ در مارپیچ ها شروع به دویدن میکردند که زودتر به غذا برسند ؛
اما ؛ هر بار موشها به غذا نزدیک میشدند ؛ روانشناسان ؛ به آنها شوک خفیف الکتریکی میدادند! این کار چندین بار تکرار شد و بار چهارم به بعد ؛ موشها دیگر با وجود گرسنگی ؛ با شنیدن صدای زنگ غذا ؛ از جای خود تکان نخوردند! حتی باهوشترین موشها ؛ ترجیح دادند بیحرکت و گرسنه بمانند تا باز درد شوک الکتریکی را بچشند ! همگی گرسنه ؛ بیحال و افسرده شدند....و کنار هم افتادند و به روبرویشان خیره شدند...
 به این امر ناکامی آموخته شده میگویند.... گاهی جامعه و شرایط ؛ تمام درها را به روی فردی میبندد ؛ او دیگر صبر نمیکند که دری باز شود ؛ منتطر فرصت نیست ؛ تحمل رویارویی با استرس را ندارد! در خود فرو میرود و حرکتی نمیکند و چنین است که میگوییم ؛ او افسرده شده است ! ... درهر جامعه ؛ افرادی قدرت بیشتری دارند...کلید درهای بسته را در دست دارند.... ایکاش بتوانند به موشهای کوچک گرسنه که ترسیده اند ؛ کمک کنند...ایکاش همه به داد هم برسیم که هیچکس به مرحله ی افسردگی و بیحسی کامل نرسد ؛ که از مرگ ؛ بدتر است....
ایکاش درها را روی هم نبندیم.... تا میتوانیم
درهارا باز کنیم !

[چیستایثربی]
 
سرباز شطرنج هم که باشی، اگه تا انتها بری وزیر میشی!