نیمچه پست ثابت D:

وگفت:(( الهی! عجب نیست از آنکه من تو را دوست دارم، ومن بنده ی عاجز و ضعیف محتاج. عجب آنکه تو مرا دوست داری، و تو خداوندی و پادشاه و مستغنی.))
 تذکره الاولیا_ذکر بایزید بسطامی_ فریدالدین عطار نیشابوری
  • ۲۴
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • شادوَرد __
    • دوشنبه ۱۱ مرداد ۹۵

    عصر های چهارشنبه

    [بسم الله الرحمن الرحیم]
    دلم به عصر چهارشنبه هایی خوشه که بعد از یک هفته درس و کلاس با خیال راحت کتاب هایی که دوست دارم رو می خونم، همیشه همینطور بودم، روز آخر، فقط برای خودم، این یه قانونه. یه شکلات بر می دارم و گوشه اتاق می شینم. همینطور که چشمام واژه ها رو می بلعند، منتظر دم کشیدن چایی می مونم. خط به خط صفحات کتاب، ثانیه ها رو در خودش حل میکنه و من غرق در واژه ها، مثل همیشه درگیر و دار سکوت ام.میدونی؟ عصرهای چهارشنبه، تمامش برای "من" است.
  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶

    چرخه ی تکراری

    [ بسم الله الرحمن الرحیم]

    یکی از اتفاقاتی که میتونه نظم روزمرگی هات رو عوض کنه باعث بشه بدونی هنوز زنده ای و داری نفس میکشی اینه که یهویی پرت شی تو یه محل جدید و یا مجبور بشی یک سری کارهای جدید رو تو روزت انجام بدی و در حال کسب تجربه باشی و سعی کنی خودت رو وفق بدی. سختی کار ففط شروع چرخه س، همین که یه دور تا آخرش بری و دوباره شنبه بشه، همه چیز برات تکراریه، روزهای هفته ات میگذره و دوباره شنبه میشه، این طوری میشه که بازهم غرق روزمرگی میشیم که فقط شکلش عوض شده ولی برای ما فرقی تو اصل قضیه نمیکنه، چندتا از کارهایی که درطول روز انجام میدیم انتخاب خودمون بوده؟ کدوم کار ها رو صرفا برای خودمون انجام میدیم؟ یا فقط داریم خودمون رو گول میزنیم که شغل یا رشته مون رو دوست داریم؟ یا اصلا به کار های روزانه مون فکر نمیکنیم و فقط می خواهیم بگذره. کدومش؟ از خودم میپرسم.  زیر این آسمون خاکستری دنبال چی می گردم که تمام دوست داشتنی هام تبدیل به رویاهام شده و جایی بین نفس هایی که هر لحظه منو به به آخر نزدیک میکنه، نداره.
    +بیشتر بیندیشیم:)
  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • شادوَرد __
    • چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶

    خودم از خودم خسته ام

    [ بسم الله الرحمن الرحیم]

    شاید راهی بود واسه بازگشت، برگشتن به همون نقطه ای که همه چی عوض شد، نمیدونم شاید این منم که زیادی حساسم.
    کاش می شد بیان کرد، تموم دلتنگیارو از تو دل کند و همه رو ریخت رو صفحه کاغذ، بعدش کاغذ رو مچاله کرد و انداختش ته سطل زباله فلزی و وسط اتاق جلوی چشم تموم دیوارا آتیشش زد. درست شبیه فیلما، اما حیف، حیف که این فقط دلته که میسوزه، نه چیز دیگه.

    + هفته پیش کلاس های دانشگاه شروع شد و رسما ترمولکی شدم اما نمیدونم  چرا اتقاق جالبی نبود که بخواد منو وادار به نوشتن کنه یا شاید انتظار من بیش از حد بود که خورد تو ذوقم، شایدم زیادی دلتنگم، هر چی که بود هیچ جایی ثبت نشد، فکر نمی کنم چیزی از دست داده باشم، آخه واسه کی اهمیت داره؟ نه؟
  • ۲
  • نظرات [ ۳ ]
    • شادوَرد __
    • دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶

    دست هایم را بگیر

    [ بسم الله الرحمن الرحیم]

    همیشه فکر می کردم که قراره اتفاق های خیلی عجیب غریب بیوفته و کلی هیجان انگیزه ولی حیف که هیچ وقت تصوراتم با حقیقت جور در نیومد. ته تهش هیچی نموند به جز یک سری کتاب و جزوه و ترس امتحان و نمره و تحقیق و کنفرانس. نمیدونم بعضی وقتا یهویی میگم الان جای درستی هستم یا نه؟ نمیدونم، حقیقتا نمیدونم که این چرخ گردون داره منو به کجا می کشونه و سرنوشت من چیه. کاش یکم دلم قرص می شد. کاش کسی دستمو می گرفت و میگفت نگران نباش. نگران نباش تو میتونی موفق بشی و من مطمئنم از پسش بر میای. حیف. کاش نگاه اطمینان بخشی زل می زد تو چشام و همون چیزی که قلبم میخواد بشنوه رو می گفت. می گفت تا من یکم، فقط یکم اعتماد به نفس داشتم.
  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • چهارشنبه ۵ مهر ۹۶

    به وقت صبح خیلی زود

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    نمیدونم هنوز میشه امیدوار بود یا همش خیال خامه. اینکه بی‌حوصلگی و بی‌رمقی و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه، همه و همه به خاطر جواب یه امتحان کوفتی باشه برام غیر قابل باوره. واسه همین کم نوشتم و هنوز هم کم می‌نویسم. میترسم. از چرت و پرت نوشتن. نه که همه ی نوشته هام عالی و شیکه‌. نه. من معیارهای خودم واسه چرت و پرت نوشتن دارم. میدونی. یه جورایی نمیخوام به شرایط عادت کنم. باید همون آدم سابق بشم. شادورد دو سال پیش. ولی یه اتفاق هایی پشت پلک آدم جا خوش میکنن که با هر پلک زدن مرور میشه و آلارم میده. هی یادآوری میشه. بدون اینکه بخوای. فقط نمیدونم چرا همش اتفاقهای تلخ یاد آدم میمونه.
    کسی عینک منو ندیده؟ باز گمش کردم. اصلا چرا من عینکی نیستم؟...بگذریم. داشتیم چی میگفتیم؟
  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • شنبه ۱۸ شهریور ۹۶

    عکس نوشت؛ شماره دو

    [بسم الله ارحمن الرحیم]

    ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست...
    [سعدی]

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • شنبه ۱۴ مرداد ۹۶

    شادوَرد؛این قسمت:شادوَرد یک ساله شد:)

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    دلم می خواست بنویسم، هرچی از هر کجا، اون موقع مهم نبود. به نوشتن احتیاج داشتم، به خالی شدن و شروع کردم، شروع کردم به نوشتن،  هفتم مرداد سال هزار و سیصد و نود و پنج. نوشتن راهی برای بهتر کردن حالم و منظم کردن افکارم شده بود ولی کم کم خوندن وبلاگ هایی که دوستشون داشتم باعث شد دنیای مجازیم رنگ و بوی تازه ای  به خودش بگیره و...الان یکساله شده! این حس و حال الان یکساله تو تک تک روزهای تقویم من جا خوش کرده و امیدوارم پر شور تر ادامه داشته باشه و...ادامه داشته باشین، پر شور تر از قبل:)
    +تولد یک سالگی"روزنوشت های شادوَرد از سیاره زمین!" مبارک:)
    ++از همراهی همه کسایی که تو این یک سال اینجا رو می خوندن کمال تشکر رو دارم، همچنین از دوستان خوبم: پرواز جان، حریر جان، هلما جان، بهار پاتریکیانِ جان، آقای سر به هوای مهربون، سناتور تد مهربون، آرام جان، آندرومدا جان، محمد(خط خطی) مهربون، آقاگل مهربون، دختریم عزیز و lady cyan جان تشکرجات ویژه دارم.
    +++اگه اسم کسی رو جا انداختم ازش دوبله ممنونم، مرسی دمت گرم:)
    ++++هر نقدی نظری انتقادی پیشنهادی هرچی داشتین مشتاقم که بدونم، بنویسید:)


  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • شنبه ۷ مرداد ۹۶

    بُعدِ نگاه

    [بسم الله الرحمن الرحیم]


    گاهی فاصله بُعد مکان نیست؛
    بُعد نگاه است...
    گره ی نگاهمان که نباشد،

    فاصله مان هزاران سال نوریست...

    [شادوَرد]


  • ۴
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • پنجشنبه ۲۹ تیر ۹۶

    ستاره ای در آسمانم...

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    حرفی ندارم که بگم...یکی از مهمترین آدم های زندگیم بود...باورش برام سخته...ستاره ای در آسمانم...
    لینک
  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • شنبه ۲۴ تیر ۹۶

    شادورد، این قسمت: کنکور!

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    برای کنکور استرس نداشتم(خداروشکر)، پنج شنبه تا ساعت ۶ مرور کردم و یه ساعت پیاده روی و ورزش کردم تا حسابی خسته شم، شام خوردم و ساعت یازده خوابیدم، اینقدر خسته بودم که قبل از هجوم افکار بیخود استرس زا خوابم برد، ساعت پنج بیدار شدم و آروم آروم صبحونه خوردم، ساعت یک ربع به هفت رسیدم سر جلسه و وسایلمو مرتب کردم و همزمان خرما میخوردم:) یک دستمال پارچه ای برده بودم و انداختمش رو زمین، کفشامو درآوردم و گذاشتم زیر صندلی و پاهام رو گذاشتم زمین، احتمالا اون دختری که سر جلسه به جورابای سیاه و سفیدش خندیدن من بودم:)
    برای عمومیا نزدیک هفت هشت دقیقه وقتم تلف شد، چون کلی طول کشید تا اثر انگشت بگیرن( مراقبمون خیلی ریلکس بود) و کناریم چپ دست بود و کلی طول کشید تا جابه جا بشیم و صندلیشو عوض کنن، درنتیجه برای عمومیا وقت کم اومد:| اما سعی کردم روحیه ام رو حفظ کنم و تقریبا تونستم(خدا رو شکر).
    اختصاصیا خوب بود، به همین اکتفا میکنم چون توضیح زیادی ندارم، خیلی سریع تموم شد و تا به خودم اومدم دیدم دارم از حوزه میام بیرون، ولی به کلید قلم چی که نگاه کردم خوب بود(خدا رو شکر) 

    +مرسی از همه دوستایی که قبل کنکور به یادم بودن و دعا کردن، بابا دمتون گرم:)
    ++پیش پیش مرسی از همه دوستایی که تا اعلام نتایج به یادم هستن و دعا میکنن، بابا دمتون گرم:)
    ‌‌‌‌‌‌
  • ۳
  • نظرات [ ۳ ]
    • شادوَرد __
    • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶