نیمچه پست ثابت D:

وگفت:(( الهی! عجب نیست از آنکه من تو را دوست دارم، ومن بنده ی عاجز و ضعیف محتاج. عجب آنکه تو مرا دوست داری، و تو خداوندی و پادشاه و مستغنی.))
 تذکره الاولیا_ذکر بایزید بسطامی_ فریدالدین عطار نیشابوری
۱۷ ۲۶

بیشتر از سیصد و شصت و پنج روز گذشته

[بسم الله الرحمن الرحیم]

پیش درآمد: این پست به تاریخ پنج شنبه بیست و هفتم آبان ماه سال نود و پنج نوشته شده است، در نیمه شب، ساعت دو و بیست و هفت دقیقه.
بیشتر از یک سال پیش...

هر روز که میگذرد بیشتر در خودم غرق می شوم، میدانی، هجده سالگی سن عجیبیست، حس کسی را دارم که بین مرز دو کشور ایستاده است،  من از آن هیچ نمیدانم، شاید عجیب باشد ولی من از جمله تو دیگر بزرگ شده ای میترسم! نه این که فکر کنید خیلی لی لی به لالایم گذاشته اند نه، مسئله چیز دیگریست، جوریست که نمی توانم آن را بیان کنم، یعنی واژه هایی پیدا نمی کنم که این احساسات را توصیف کند، راستش خودم هم نمی دانم چیست! یک سری چیزها توی ذهنم هست که انگار به تمام افکارم پیچیده است، همه چیز را عوض کرده، حتی علایقم! نمیدانم ولی فکر میکنم شخصیتم دارد تکان میخورد، شبیه یک موجود عجیب غریب شده که تازگی ها خیلی گرسنه است، بسیار تاثیر پذیر شده و چیزهای جدید می خورد! کم کم دارد مثل بزرگترها فکر میکند، دوراندیش تر شده است، بسیار حال و هوای عرفانی پیدا کرده و دلش برای نوشته های عطار یک ذره شده! می گویند بسیار مراقب باشم، چه می خوانم، چه می بینم و از همه مهم تر چه می شنوم، این روز ها بسیار تاثیر پذیر شده ام.
۲ ۲

حداقل ادای بزرگا رو دربیارید

[بسم الله الرحمن الرحیم]

نمره یکی از درسا اومده و من ۲۰ شدم، و تو کل کلاس فقط من کامل شدم، و حالا خودتون برید تا ته قضیه ترمولکی بودن و حرف بچه ها و دعواها ولی به قول خودشون بحث ها و تو سر هم زدن و ...اوف، همچنان از اول ترم تا حالا تو گروه هیچی نگفتم و نخواهم گفت...تقصیر من نیست، من هنوز نمیشناسمشون...
+تو دوران تحصیلم حتی تک هم گرفتم ولی هیچ وقت برای نمره خودمو کوچیک نکردم، همه میدونن نمره ملاک دانش نیست، مگه نه؟
۷ ۳

نمی دانم کیستی

[بسم الله الرحمن الرحیم]

من با خیالت خاطره دارم،
ای تویی که هیچگاه ندیدمت...

[شادوَرد]

۳ ۲

و باز هم تکرار یلدای تنهایی

[بسم الله الرحمن الرحیم]

از تمام‌ بلندی یلدا،
کوتاهی روزش نصیبم شد
و انار هایی که جا ماندند
در باغ دست هایت...
[شادوَرد]

۳ ۴

ندای قلبت را بشنو

[بسم الله الرحمن الرحیم]

می خواهم قسمتی از قلم ناب جی.دی.سلینجر را با شما در میان بگذارم، قبلش اضافه کنم که تکه ای که خواهید خواند از نامه ی سیمور(برادر بزرگتر خانواده گلس) به بادی( برادر کوچکتر خانواده) که نویسنده ای جوان است، انتخاب شده است.

شادوَرد چی خونده؟
کاش هر بار پیش از آن که به نوشتن بنشینی به یاد بیاوری که اول خواننده بودی. فقط این واقعیت را در ذهنت جا بیانداز، بعد آرام بنشین و به عنوان خواننده از خودت بپرس، اگر بادی گلس حق انتخاب داشت بیش از همه چه نوشته ای را دوست داشت بخواند. قدم بعدی هولناک است،اما آن قدر ساده که حتی موقع نوشتنش به زور باورم می شود. بدون شرم و حیا می نشینی وآن چیز را خودت می نویسی. زیر این حتی خط هم نمی کشم. انقدر مهم است که نمی شود زیرش خط کشید. بادی، شهامت داشته باش و این کار را بکن! ندای قلبت را بشنو. تو هنرمند لایقی هستی. بد نخواهی دید. 

تیر های سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار
جروم دیوید سلینجر 

۴ ۲

عکس نوشت؛ شماره سه

[بسم الله الرحمن الرحیم]

پاییز-این پادشاه لعنتی فصل ها-به انتها رسید؛ پس از باران...


پونصد روز از بودن من میگذره...
۲ ۲

این پست زیاد کم نیست!

[بسم الله الرحمن الرحیم]

بلد نیستم خودم نباشم.

۱ ۳

آدم های ساده نمی توانند

[بسم الله الرحمن الرحیم]

فقط یه سوءاستفاده گر میتونه بفهمه دارن ازش سوءاستفاده میکنن. آدمای ساده و مهربون اما نه، هزار بار میشکنن اما به خوب بودن ادامه میدن، چون شایسته این صفتن! مهربونی و رحیم بودن صفت خداست، بعضیا لیاقت داشتن این صفت رو ندارن! اونا زرنگ حساب میشن، کارهاشون زود راه میوفته، تو صف نمی مونن و موقع تصادف با یه نیشخند و فشار دادن پدال گاز، خاطره ارزشمند "زدم و رفتم" برای دوستاشون باقی میزارن و تمجید میشن.
اونا میتونن پس انجام میدن! بله آدمای ساده نمیتونن!آدم های ساده میتونن هر درد و رنجی رو تحمل کنن، اما وجدان درد رو نه! راست میگن آدم های ساده نمیتونن! 
به هر حال ساده بودن شجاعت میخواد، دنیا پر شده از ترسوهای زرنگ.

شادوَرد چی خونده؟
دعا می کنم وقتی به سراغ روانکاو می روم، آنقدر دوراندیش باشد که از یک متخصص پوست هم بخواهد در جلسات شرکت کند. از یک متخصص پوست دست. از دست زدن به بعضی آدم ها دست هایم زخم شده.

تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور:پیشگفتار
جروم دیوید سلینجر

۲ ۴

از سری دیالوگ های من با دوست عزیزم سین

[ بسم الله الرحمن الرحیم]

شین: زمان میگذره و هیچی رو باقی نمیذاره، یه جوری همه چی بی ارزشه و کلا هرچی به دست میاری یا از دست میدی بر اصل قضیه تاثیری نمیذاره، زندگی بعضی وقتا بی ارزش تر از اون چیزیه که فکر میکنی و این تمام امید و انگیزه آدمو می بلعه!

سین: مهم نیست چه آرزویی داری و تا کجاش پیش میری، آخر سر نمیتونی کسی غیر از خودت باشی!

شین: من یه حفره احساسی وسط دنیام حس می کنم!

سین: خب احمقی که میدونه احمقه میتونه اونقدرام احمق نباشه! مگه نه؟

شین: ...

سین: ...


۰ ۱

معرفی کتاب؛ فرانی و زویی

[بسم الله الرحمن الرحیم]


همین الان که میخوام در موردش بنویسم، تمام وجودم پر از احساس خاص مجذوب شدنه، میدونی بالاخره تونستم بعد از یه ماه تمومش کنم؛ اونم هر روز چهل دقیقه تو سرویس دانشگاه! با تموم شدنش حس یه فرمانده از جنگ برگشته رو دارم که یه سرزمین مبهم رو فتح کرده و حالا خاطرات این نبرد رو مرور میکنه.
اگه بخوام یه کوچولو توضیح بدم، حقیقتا نمیتونم، باید خوند، باید کامل خوند، نمیشه جوید و خلاصه کرد ولی خب به رسم معرفی، قسمتی از کتاب رو که اول بخش زویی اومده رو مینویسم:

حقایقی که به زودی خواهید خواند قاعدتا خودشان حرف هایشان را خواهند زد، ولی، فکر میکنم حتی اندکی مبتذل تر از آنچه معمول حقایق است. بنابراین، در مقام جبران، با همان نفرت جاودان و وسوسه گر شروع میکنیم: مقدمه ی رسمی نویسنده. مقدمه ای که من در ذهن دارم نه تنها بیشتر از آن که بتوانم خوابش را ببینم مفصل و جدی است، بلکه همچنین به شکل آزاردهنده ای شخصی است. اگر، از بخت خوش، درست از کار در بیاید، در عمل با یک گردش اجباری در موتورخانه ی کشتی قابل مقایسه خواهد بود، که خود من در نقش راهنما با یک لباس شنای یک تکه ی قدیمی یانتزن جلوتر از همه راه را به بقیه نشان می دهم.
مستقیما برویم سراغ بدترین قسمت ماجرا. چیزی که قرار است بخوانید در واقع به هیچ وجه یک داستان کوتاه نیست، بلکه یک جور فیلم خانگی منثور است؛ و کسانی که آن را دیده اند مصرانه مرا به پرداختن به هر برنامه جدی برای پخش آن بر حذر داشته اند. این حق من و مایه ی شرمساری من است که فاش کنم گروه مخالفان تشکیل شده است از هر سه بازیگر آن، دو زن و یک مرد. ابتدا به سراغ...

-عکس از شادوَرد-

...سیگار وزنه تعادله، عزیز دلم؛ فقط وزنه تعادل. اگه سیگار نداشته باشه که دستش رو بهش بگیره، پاهاش روی زمین بند نمیشه. دیگه هیچ وقت زویی مون رو نمی بینیم...
فرانی و زویی- جروم دیوید سلینجر

۳ ۳
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان