نیمچه پست ثابت D:

وگفت:(( الهی! عجب نیست از آنکه من تو را دوست دارم، ومن بنده ی عاجز و ضعیف محتاج. عجب آنکه تو مرا دوست داری، و تو خداوندی و پادشاه و مستغنی.))
 تذکره الاولیا_ذکر بایزید بسطامی_ فریدالدین عطار نیشابوری
۱۹ ۳۱

این دفعه چه بهونه ای بیارم؟

[بسم الله الرحمن الرحیم]


دیروز ساعت دو و چهل و دو دقیقه ی بعد از ظهر:
از امتحانات میان ترم که امروز با ایمونولوژی تموم شد که بگذریم می رسیم به امروز که برای بار دوم قصد دیدن مستند کلدپلی رو دارم. الان منتظرم آزمایشگاه میکروب شناسی شروع بشه و بعدش سریع برم خونه تا مستند ببینم. اگه بدونی به چه سختی ایی گیرش آوردم. بگذریم. بعضی وقتا بیدار می شم و پر از انگیزه ام و بعضی روزام نه. خالی خالی ام. جدیدا شان مندز هم گوش می دم. همسن منه و سبکشو دوست دارم. اینم بگم که سلاخ خانه شماره پنج وونه گات عجب نثری داره. کیف می کنی میخونیش. امروز به این پی بردم که نقش استاد تو خوب یا بد بودن درس خیلی حیاتیه. که چقدر یه درس میتونه بد به نظر برسه وقتی استادش بهت حس خوبی نمیده. از مخترع هندزفری های بلوتوث تشکر می نمایم. مسیر ها به شدت کوتاه شده. یه گروه جزوه نویسی داریم که به نوبت جزوه می نویسیم. ته جزوه ای که نوشته بودم یه صفحه خالی اومده بود و منم کل شعر یک سر پر از رویا کلدپلی رو نوشتم. ولی خب هیچ کسی واکنشی نشون نداد. اما مهم نیست، من انرژی ای که میخواستمو منتقل کردم. تمومش کنم این پراکندگی رو؟ اما تو میدونی که همش همین بود!
۱ ۲

از دیدار دیروز و امروز آمده ام

[ بسم الله الرحمن الرحیم]

امروز صبح زود بیدار شدم. ۸ تا ۱۰ کلاس داشتم اما با عجله حاضر شدم و رفتم دانشگاه. برخلاف روز هایی که ۸ کلاس دارم و سست ترم اما امروز خیلی جدی بودم. لباسمو با وسواس انتخاب کردم و کاملا جدی بودم. طبق معمول تو سرویس دانشگاه کتاب خوندم. الان فصل، فصله سلینجره! لامصب پاییزه! خود خود پاییزه! تو سیر سلینجر خونی رسیدم به هفته ای یکبار آدمو نمیکشه! جون آدمو می بره با خودش لعنتی. قلم سلینجر رو میگم.خوب چیزیه. این که یه چی باشه تو دنیا که جون آدمو ببره خوب چیزیه. حالا مهم نیست که حتما کتاب باشه. میتونه آهنگ باشه، الان کلدپلی جونمو می بره. نه اندازه ی سلینجرا! نه! ولی مهم جونه، که می بره. جدیدنا خیلی با کلدپلی حال میکنم. اینم خوب چیزیه. الان سر کلاسم. امروز فقط یه کلاس دارم. اما من خیلی جدی بودم واسه اومدن. الان دارم بعد از مدت ها مینویسم؟ نه! من مینوشتم تو این مدت، اما امان از دست زمونه. زمونه بد چیزیه. نذاشت انتشار بدم. البته الان دیگه مهم نیست. چون یادم نمیاد چی بود چی نبود، کی بود کی نبود. بالاخره از دل برود هر آنکه از دیده برفت. اما نه. میگن اینطوریام نیست. میگن از دیده رود که او همه جان بشود. نگفته ها رو میگم. همین که روزی صد تا حرف به این و اون میزنی یادت میره. سر سه چهار دیقه یادت میره چی گفتی. اما امون از حرف های نگفته! تا آخر عمر یادت میمونه. نگفته ها، خلاصه یادمه یه چیزایی که چی بود اون نوشته ها. اما کی اهمیت میده؟این چند وقته شما ها خیلی خوب مینویسید. نه که قبلنا بد بودا نه! الان خیلی جونمو با خودش میبره. تو دنیا کلا چند تا چیز بیشتر نیست که اینقدر آدم باهاش حال کنه، هر کی واسه خودش داره. منم تو بیست سالگی جونم با این چیزا میره. چیزای غیر از خونواده و این چیزا منظورمه. وگرنه کیه که خونوادش جونشو نبره؟ نمیدونم شایدم باشه. بالاخره دنیاست و ۷ میلیارد آدم. چی میگفتم؟ آها! داشتم میگفتم تو ۲۰ سالگی چی جونمو میبره. اولیش سلینجره. دومیش کلدپلی. البته تو این چند سال بعضی چیزا هست که خیلی وقته جونمو می بره. یکیش فیلمه و دومیش مستند و سومیش هم فوتبال. خیلی وقته این سه تا جونمو می بره. بعضی چیزام هست که تو یه دوره فقط جونمو برده. مثلا جی تی ای یا چند تا بازی دیگه. اما فیفا هنوز جونمو می بره اما نه به اندازه قدیم. بعضیا از دل خوشی های کوچولو موچولو مینویسن. خوبه وقتی میخونیش. آدم حواسش جمع میشه. اما نمیخواستم از دلخوشی بنویسم. امروز صبح که سلینجر داشت جونمو میبرد گفتم بهتون بگم که چقدر این لعنتیا دارن جونمو می برن!

+این ترم ادبیات دارم. ادبیاتو دوست دارم. همش یاد حریر می افتم. اول هر جلسه گوشه ی برگه ام مینویسم حریر:)
۲

...

[بسم الله الرحمن الرحیم]


...


۷

شادوَرد؛ این قسمت: شادوَرد دو ساله شد:)

[بسم الله الرحمن الرحیم]

و اینجا دو ساله شد.
تولدت مبارک من،تنها...

این:)
۴ ۶

کلی گذشته ولی هنوز

[بسم الله الرحمن الرحیم]

هنوز مثل دفعه ی اول میمونه. اینکه هنوز واسم جدیده، عادی نمیشه. نمیتونم استرس نداشته باشم. حس میکنم یه جای کار می لنگه. نباید اینطوری باشه. شایدم به خاطر خودمه. میدونی من خیلی رویا دارم. خیلی زیاد. میتونم هر چیزی رو تصور کنم. اخه تخیل خیلی خوبی هم دارم. هر چیزی که بگی رو میتونم تو ذهنم بسازم. کافیه چشمامو ببندمو بنگ! تمومه، میتونم ببینمش، میتونم واسش داستان بگم. میتونم بهش شخصیت بدم و کلی ماجرا واسش بسازم. مثه همین چند وقت پیش. یه گربه تو دانشکده بود و من شروع کردم به تعریف کردن ماجرای دست به یکی گربه ها با آدم فضایی های سیاره ۱۹ واسه از بین بردن موش ها و نبردشون و نقش پیچیده ی سگ ها و ادامه دادم و ادامه دادم و ادامه دادم و کلی با جزئیات تعریف کردم. انگاری که داشتم یه فیلمو تعریف میکردم. ولی اینجا، اینجا هنوز مثل دفعه ی اوله. 
۲ ۷

کلی ایده واسه نوشتن داشتم!

[بسم الله الرحمن الرحیم]

این دکمه تنظیمات کارخونه ام کجاست؟
+دارم اصلا؟

۲ ۵

Snow

[بسم الله الرحمن الرحیم]

کنار پنجره ایستاده ام. برف می آید. دانه های سپیدش آرام آرام به زمین می رسند. اینجا هوا گرم است. خیلی گرم. اما من حس می کنم. سوز برف و کولاک را حس می‌کنم. کیلومتر ها آن طرف تر. در نیمه ی دیگر...


۴ ۴

دیگه نمیاد اون روز

[بسم الله الرحمن الرحیم]
گریه کردم...
مثل رفتن دل پیرو
مثل خداحافظی توتی
و درست مثل رفتن جی جی بوفون...
تموم شدم.
۶ ۴

بالاخره یک روزی قشنگ حرف میزنم

[بسم الله الرحمن الرحیم]

در حال حاضر چی می تونه حال منو بهتر کنه؟ بی درنگ کتاب! جواب این سوال خیلی وقته که همینه...

در آزمایشگاه زیر زمین خانه ام به تنهایی محلولی اختراع میکنم که باعث میشود درخت ها ده برابر سریع تر رشد کنند، یعنی یک نفر میتواند درختچه ای بکارد و سال بعد زیر سایه اش بنشیند و میوه اش را بخورد، ایده ی محشری است. هیچ کس دوست ندارد تا صبر کند یک درخت رشد کند، برای همین است خیلی از آدم ها درخت نمیکارند، چون کارشان به جایی نمیرسد. وقتی درخت رشد میکند یا مرده اند یا رفته اند خانه ی سالمندان.

برای من مهم نیست که میتواند کلمات را بشمرد و با فشار یک دکمه پاراگراف را مرتب کند، من کامپیوتر نمیخواهم. برعکس صدای تق تق بی جانی که از برخورد انگشت با کی برد پلاستیکی کامپیوتر بلند می شود، صدای محکم و بلند ماشین تایپ به تو میگوید که واقعا داری چیزی درست می کنی. بعد از یک روز افتضاح به جای اینکه برای هیچ مجازی ام غصه بخورم میتوانم سطل کاغذ باطله ام را نگاه کنم و به خودم بگویم اگر شکست خوردم حداقل چند درخت را با خودم پایین آوردم.

بالاخره یک روزی قشنگ حرف میزنم-دیوید سداریس-

۳ ۴

امروز بیست ساله شدم یا شادورد با دو دهه قدمت!

[بسم الله الرحمن الرحیم]

امروز یک روز معمولی بود ولی من حس متفاوتی داشتم. اینو "ز" تو صورتم دید. تو سرویس دانشگاه. گفتم چی دیدی؟ گفت امروز فرق داری. خوشحال بودم. "ه" اومد و کنارم نشست. مثل هرروز کتابمو درآوردم و شروع کردم به خوندن. بالاخره یک روز قشنگ حرف می زنم از سداریس. می خندیدم. سداریس می تونست. منو خندوند. کلاس تو سالن کنفرانس برگزار شد. کنار "ف "نشسته بودم و به شروع دهه ی سوم زندگیم فکر میکردم و گاهی واسه ی همکلاسی رو به رویی ام "م" شکلک در میاوردم و بی صدا بهش فهموندم چرا کسی این رادیو رو خاموش نمی کنه؟ و الان که اینو مینویسم از استاد معذرت میخوام. شرم آوره ولی همینجوری حس می شد به هر حال. ساعت نه صبح بود و گوشی "ف" که جلوم بود آلارم زد. "امروز تولد شادوَرد است". خوشحال شدم. دیدش و تبریک گفت. تبریک گفتن و من عمیقا خوشحال بودم. گذشت و رسیدم خونه. خونه ی صمیمی و مهربون.
آغاز شد. آغاز تصمیم های مهم و اتفاقات عجیب زندگی. بزرگ شدن و تجربه های تازه. شروع بیست سالگی...
به تاریخ نوزده فروردین ماه سال یک هزار و سیصد و نود و هفت خورشیدی.

۶ ۳
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان