نیمچه پست ثابت D:

وگفت:(( الهی! عجب نیست از آنکه من تو را دوست دارم، ومن بنده ی عاجز و ضعیف محتاج. عجب آنکه تو مرا دوست داری، و تو خداوندی و پادشاه و مستغنی.))
 تذکره الاولیا_ذکر بایزید بسطامی_ فریدالدین عطار نیشابوری
  • ۲۳
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • شادوَرد __
    • دوشنبه ۱۱ مرداد ۹۵

    عکس نوشت؛ شماره دو

    [بسم الله ارحمن الرحیم]

    ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست...
    [سعدی]

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • شنبه ۱۴ مرداد ۹۶

    شادوَرد؛این قسمت:شادوَرد یک ساله شد:)

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    دلم می خواست بنویسم، هرچی از هر کجا، اون موقع مهم نبود. به نوشتن احتیاج داشتم، به خالی شدن و شروع کردم، شروع کردم به نوشتن،  هفتم مرداد سال هزار و سیصد و نود و پنج. نوشتن راهی برای بهتر کردن حالم و منظم کردن افکارم شده بود ولی کم کم خوندن وبلاگ هایی که دوستشون داشتم باعث شد دنیای مجازیم رنگ و بوی تازه ای  به خودش بگیره و...الان یکساله شده! این حس و حال الان یکساله تو تک تک روزهای تقویم من جا خوش کرده و امیدوارم پر شور تر ادامه داشته باشه و...ادامه داشته باشین، پر شور تر از قبل:)
    +تولد یک سالگی"روزنوشت های شادوَرد از سیاره زمین!" مبارک:)
    ++از همراهی همه کسایی که تو این یک سال اینجا رو می خوندن کمال تشکر رو دارم، همچنین از دوستان خوبم: پرواز جان، حریر جان، هلما جان، بهار پاتریکیانِ جان، آقای سر به هوای مهربون، سناتور تد مهربون، آرام جان، آندرومدا جان، محمد(خط خطی) مهربون، آقاگل مهربون، دختریم عزیز و lady cyan جان تشکرجات ویژه دارم.
    +++اگه اسم کسی رو جا انداختم ازش دوبله ممنونم، مرسی دمت گرم:)
    ++++هر نقدی نظری انتقادی پیشنهادی هرچی داشتین مشتاقم که بدونم، بنویسید:)


  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • شنبه ۷ مرداد ۹۶

    بُعدِ نگاه

    [بسم الله الرحمن الرحیم]


    گاهی فاصله بُعد مکان نیست؛
    بُعد نگاه است...
    گره ی نگاهمان که نباشد،

    فاصله مان هزاران سال نوریست...

    [شادوَرد]


  • ۴
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • پنجشنبه ۲۹ تیر ۹۶

    ستاره ای در آسمانم...

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    حرفی ندارم که بگم...یکی از مهمترین آدم های زندگیم بود...باورش برام سخته...ستاره ای در آسمانم...
    لینک
  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • شنبه ۲۴ تیر ۹۶

    شادورد، این قسمت: کنکور!

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    برای کنکور استرس نداشتم(خداروشکر)، پنج شنبه تا ساعت ۶ مرور کردم و یه ساعت پیاده روی و ورزش کردم تا حسابی خسته شم، شام خوردم و ساعت یازده خوابیدم، اینقدر خسته بودم که قبل از هجوم افکار بیخود استرس زا خوابم برد، ساعت پنج بیدار شدم و آروم آروم صبحونه خوردم، ساعت یک ربع به هفت رسیدم سر جلسه و وسایلمو مرتب کردم و همزمان خرما میخوردم:) یک دستمال پارچه ای برده بودم و انداختمش رو زمین، کفشامو درآوردم و گذاشتم زیر صندلی و پاهام رو گذاشتم زمین، احتمالا اون دختری که سر جلسه به جورابای سیاه و سفیدش خندیدن من بودم:)
    برای عمومیا نزدیک هفت هشت دقیقه وقتم تلف شد، چون کلی طول کشید تا اثر انگشت بگیرن( مراقبمون خیلی ریلکس بود) و کناریم چپ دست بود و کلی طول کشید تا جابه جا بشیم و صندلیشو عوض کنن، درنتیجه برای عمومیا وقت کم اومد:| اما سعی کردم روحیه ام رو حفظ کنم و تقریبا تونستم(خدا رو شکر).
    اختصاصیا خوب بود، به همین اکتفا میکنم چون توضیح زیادی ندارم، خیلی سریع تموم شد و تا به خودم اومدم دیدم دارم از حوزه میام بیرون، ولی به کلید قلم چی که نگاه کردم خوب بود(خدا رو شکر) 

    +مرسی از همه دوستایی که قبل کنکور به یادم بودن و دعا کردن، بابا دمتون گرم:)
    ++پیش پیش مرسی از همه دوستایی که تا اعلام نتایج به یادم هستن و دعا میکنن، بابا دمتون گرم:)
    ‌‌‌‌‌‌
  • ۳
  • نظرات [ ۳ ]
    • شادوَرد __
    • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶

    خیلی دور، خیلی نزدیک...

    [بسم الله الرحمن الرحیم]

    شما هرچه که دوست دارید بخوانید؛
    من به سکوت بسنده میکنم، سکوتِ سطر های خالی...

    +دعا لطفا

  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶

    گندم نمای جو فروش...

    [بسم الله الرحمن الرحیم]


    ...به زبان،دیگر مگوی و به دل، دیگر مباش تا گندم نمای جو فروش نباشد...


    [سعدی]

     

  • ۶
    • شادوَرد __
    • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶

    وصفش چه کنم؟

    [به نام خدا]
    روزهایم آنقدر عجیب و غریب شده اند که حتی خودم هم نمیدانم چگونه آنها را توصیف کنم، آخر چطور میشود این حجم از بی نظمی، برنامه ریزی، امید و انگیزه، ترس، ناامیدی از نتیجه، پیش روی دیوونه وار، کارهای احمقانه و بقیه شان که مجال گفتنشان نیست یک جا جمع شوند! آن هم درست در روز های من!
    وصفش چه کنی که هرچه گویی 
    گویند مگو که بیش از آن است
    [عطار نیشابوری] 

  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • شادوَرد __
    • سه شنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۶

    شادوَرد؛ این قسمت: تولدت مبارک!

    [به نام خدا]
    و بالاخره تمام شد. مثل تمام سالهای زندگیم، هجده سالگیم هم تمام شد. مُرد، خاطره شد، تجربه شد، لبخند شد، اشک شد و در آخر آرزو شد. انگار همین دیروز بود که از هجده ساله شدن واهمه داشتم، اما الان نوزده سالگی برایم معمولیست! ساده ی ساده ست! اصلا انسان باید همیشه نوزده سالش باشد! نوزدهِ نوزده! مثل نوزده فروردین!
    +در همین لحظه به احترام هجده سال زمینی بودن ،اولین و آخرین سیصد و شست و پنج روزِ نوزده سالگیم را آغاز میکنم.
    ++آرزوی خاطره شدن آرزوهاتون رو دارم-شادوَرد نوزده ساله

  • ۵
  • نظرات [ ۶ ]
    • شادوَرد __
    • شنبه ۱۹ فروردين ۹۶

    فراموشی بهترین گزینه است

    [به نام خدا]

    اتفاق های زیادی افتاد و شاید شایسته ی نوشته شدن بود اما حقیقتا ارزش خوانده شدن نداشت.
    فقط مینویسم: حال شادورد خوب است.

  • ۳
  • نظرات [ ۳ ]
    • شادوَرد __
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶