نیمچه پست ثابت D:

وگفت:(( الهی! عجب نیست از آنکه من تو را دوست دارم، ومن بنده ی عاجز و ضعیف محتاج. عجب آنکه تو مرا دوست داری، و تو خداوندی و پادشاه و مستغنی.))
 تذکره الاولیا_ذکر بایزید بسطامی_ فریدالدین عطار نیشابوری
۱۸ ۲۷

امروز بیست ساله شدم یا شادورد با دو دهه قدمت!

[بسم الله الرحمن الرحیم]

امروز یک روز معمولی بود ولی من حس متفاوتی داشتم. اینو "ز" تو صورتم دید. تو سرویس دانشگاه. گفتم چی دیدی؟ گفت امروز فرق داری. خوشحال بودم. "ه" اومد و کنارم نشست. مثل هرروز کتابمو درآوردم و شروع کردم به خوندن. بالاخره یک روز قشنگ حرف می زنم از سداریس. می خندیدم. سداریس می تونست. منو خندوند. کلاس تو سالن کنفرانس برگزار شد. کنار "ف "نشسته بودم و به شروع دهه ی سوم زندگیم فکر میکردم و گاهی واسه ی همکلاسی رو به رویی ام "م" شکلک در میاوردم و بی صدا بهش فهموندم چرا کسی این رادیو رو خاموش نمی کنه؟ و الان که اینو مینویسم از استاد معذرت میخوام. شرم آوره ولی همینجوری حس می شد به هر حال. ساعت نه صبح بود و گوشی "ف" که جلوم بود آلارم زد. "امروز تولد شادوَرد است". خوشحال شدم. دیدش و تبریک گفت. تبریک گفتن و من عمیقا خوشحال بودم. گذشت و رسیدم خونه. خونه ی صمیمی و مهربون.
آغاز شد. آغاز تصمیم های مهم و اتفاقات عجیب زندگی. بزرگ شدن و تجربه های تازه. شروع بیست سالگی...
به تاریخ نوزده فروردین ماه سال یک هزار و سیصد و نود و هفت خورشیدی.

۶ ۲

رویا های غول آسا، عرضه های کوتوله

[بسم الله الرحمن الرحیم]

رویاپردازی‌ها دقیقا برای من همین هستند: اجازه می‌دهند از بخش خفت‌بار قضیه صرف نظر کنی و یک راست بروی آن بالا!


-بالاخره یک روز قشنگ حرف می زنم-
-دیوید سداریس-
۴ ۱

کسی این جا هست؟ کسی صدامو میشنوه؟

[ بسم الله الرحمن الرحیم]

گفت هیچ کسی بیهوده اینجا نیست، هر کسی وظیفه ای داره...
از سر شب فکر می کنم وظیفه ی من چیه؟ چرا باید تو این دنیا باشم؟ چرا اینجا؟ چرا الان؟ قراره چی کار کنم؟ اصلا من تو مسیر درست برای انجام وظیفه ام هستم؟ و سوال و سوال و سوال...
کسی جوابی داره؟
اصلا کسی حواسش هست که با هر نفس داریم از دست میدیم؟ یه نگاه به اطراف بندازین، هر چیزی که می بینید رو داریم از دست میدیم، از نزدیک ترین آدمها تا بی ارزش ترین اشیا ها و خاطره هاشون، در ازای چی؟ برای چی؟ رنج ذره ذره از دست رفتن برای چی؟
کسی اینجا هست؟ کسی صدامو میشنوه؟ 


۳ ۴

حکایت همچنان باقیست...

[بسم الله الرحمن الرحیم]

امسال بر خلاف سال های قبل تحویل سال برام معنای خاصی نداره. نه دنبال انجام کار خاصی ام. نه میخوام لیست از کارهایی که باید انجام ندم تهیه کنم. نه میخوام لیست از کار هایی که باید انجام بدم تهیه کنم. نه میخوام جایی برم. نه میخوام کسی بیاد. ولی خب اونا میان. منم مجبورم برم. رفت و آمد رو دوست دارم. اما نه با آدم هایی که نمی خوام. رفت آمد رو دوست دارم اما با آدم هایی که می خوام. ولی چیزی که من تو این نوزده سال فهمیدم اینه که قرار نیست چیزی طبق چیزایی که من میخوام پیش بره. راستش امسال بر خلاف سال های قبل تحویل سال برام معنای خاصی نداره. تنها تصورم ازش کندن تقویم قدیمی از رو دیوار و چسبوندن تقویم جدیده. یک سری اعداد در حال افزایش و یک سری اعداد دیگه در حال کاهش. افزایش رقم تقویم هجری شمسی و کاهش زمان برای زنده موندن. کسی چه می دونه چقدر فرصت داره؟
۰ ۲

Yes or No

[بسم الله الرحمن الرحیم]

نه که اتفاقی نیوفته. نه. بالاخره این روزهای منه که داره می گذره. مگه میشه بارون جذاب نباشه. و یا شروع ترم جدید و درس های خوب و حتی تجربه های جدید. همه ی اینا هست. حتی بیشتر از اینا. خیلی بیشتر. ولی من این گوشه ی دنیا دارم جای دیگه ای زندگی می کنم. از تاریکی فاصله گرفتم ولی تو روشنایی هم نیستم. گیجم. وسط یه دنیای خاکستری. هیچ چیز و هیچ کسی اونی نیست که نشون میده. همونطور که من نیستم. همه چی پنجاه پنجاه شده. یا درست فکر کردی راجع بهش یا غلط. ولی اگه غلط باشه تو دیگه راه بازگشتی نداری. و این فکره که به عمل تبدیل میشه. عمل اشتباه. همه چی تمومه. من خیلی وقته وارد دنیای سوالات بله یا خیر شدم. همه چی. قبل از همه چی این پرسش هست: بله یا خیر؟ و فقط یه فرصت داری و بعدش تموم. کاری از دستت بر نمیاد. این بازی تا مرگ ادامه داره. نمیشه. نمیشه از این بازی خارج شد. می تونی فقط یه کاری بکنی. اینکه خودت تو سوالات دست ببری. از پس همه اش بر نمیای ولی میتونی بعضی سوال ها رو حذف کنی. این طوری که تو زمان اشتباه تو مکان اشتباه نباشی و از همه مهمتر سعی کنی حرف اشتباهی نزنی. و اما نکته ای که باید یادت باشه اینه که هیچ وقت حق نداری اتفاقی رو به شانس نسبت بدی. شانس معنایی نداره. تک تک اتفاق ها بسته به ذهن خودته. تو داری انتخاب می کنی. بله یا خیر؟

۰ ۳

بیشتر از سیصد و شصت و پنج روز گذشته

[بسم الله الرحمن الرحیم]

پیش درآمد: این پست به تاریخ پنج شنبه بیست و هفتم آبان ماه سال نود و پنج نوشته شده است، در نیمه شب، ساعت دو و بیست و هفت دقیقه.
بیشتر از یک سال پیش...

هر روز که میگذرد بیشتر در خودم غرق می شوم، میدانی، هجده سالگی سن عجیبیست، حس کسی را دارم که بین مرز دو کشور ایستاده است،  من از آن هیچ نمیدانم، شاید عجیب باشد ولی من از جمله تو دیگر بزرگ شده ای میترسم! نه این که فکر کنید خیلی لی لی به لالایم گذاشته اند نه، مسئله چیز دیگریست، جوریست که نمی توانم آن را بیان کنم، یعنی واژه هایی پیدا نمی کنم که این احساسات را توصیف کند، راستش خودم هم نمی دانم چیست! یک سری چیزها توی ذهنم هست که انگار به تمام افکارم پیچیده است، همه چیز را عوض کرده، حتی علایقم! نمیدانم ولی فکر میکنم شخصیتم دارد تکان میخورد، شبیه یک موجود عجیب غریب شده که تازگی ها خیلی گرسنه است، بسیار تاثیر پذیر شده و چیزهای جدید می خورد! کم کم دارد مثل بزرگترها فکر میکند، دوراندیش تر شده است، بسیار حال و هوای عرفانی پیدا کرده و دلش برای نوشته های عطار یک ذره شده! می گویند بسیار مراقب باشم، چه می خوانم، چه می بینم و از همه مهم تر چه می شنوم، این روز ها بسیار تاثیر پذیر شده ام.
۵ ۴

حداقل ادای بزرگا رو دربیارید

[بسم الله الرحمن الرحیم]

نمره یکی از درسا اومده و من ۲۰ شدم، و تو کل کلاس فقط من کامل شدم، و حالا خودتون برید تا ته قضیه ترمولکی بودن و حرف بچه ها و دعواها ولی به قول خودشون بحث ها و تو سر هم زدن و ...اوف، همچنان از اول ترم تا حالا تو گروه هیچی نگفتم و نخواهم گفت...تقصیر من نیست، من هنوز نمیشناسمشون...
+تو دوران تحصیلم حتی تک هم گرفتم ولی هیچ وقت برای نمره خودمو کوچیک نکردم، همه میدونن نمره ملاک دانش نیست، مگه نه؟
۷ ۴

نمی دانم کیستی

[بسم الله الرحمن الرحیم]

من با خیالت خاطره دارم،
ای تویی که هیچگاه ندیدمت...

[شادوَرد]

۴ ۳

و باز هم تکرار یلدای تنهایی

[بسم الله الرحمن الرحیم]

از تمام‌ بلندی یلدا،
کوتاهی روزش نصیبم شد
و انار هایی که جا ماندند
در باغ دست هایت...
[شادوَرد]

۳ ۴

ندای قلبت را بشنو

[بسم الله الرحمن الرحیم]

می خواهم قسمتی از قلم ناب جی.دی.سلینجر را با شما در میان بگذارم، قبلش اضافه کنم که تکه ای که خواهید خواند از نامه ی سیمور(برادر بزرگتر خانواده گلس) به بادی( برادر کوچکتر خانواده) که نویسنده ای جوان است، انتخاب شده است.

شادوَرد چی خونده؟
کاش هر بار پیش از آن که به نوشتن بنشینی به یاد بیاوری که اول خواننده بودی. فقط این واقعیت را در ذهنت جا بیانداز، بعد آرام بنشین و به عنوان خواننده از خودت بپرس، اگر بادی گلس حق انتخاب داشت بیش از همه چه نوشته ای را دوست داشت بخواند. قدم بعدی هولناک است،اما آن قدر ساده که حتی موقع نوشتنش به زور باورم می شود. بدون شرم و حیا می نشینی وآن چیز را خودت می نویسی. زیر این حتی خط هم نمی کشم. انقدر مهم است که نمی شود زیرش خط کشید. بادی، شهامت داشته باش و این کار را بکن! ندای قلبت را بشنو. تو هنرمند لایقی هستی. بد نخواهی دید. 

تیر های سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار
جروم دیوید سلینجر 

۴ ۳
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان